تبليغاتX
باورهای رسیده ام

رسیده ام به باورهای رسیده ام...

پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM

 تقدیم به شاه آمفاکتوس سوم به بهانه طلوع جاودانه اش

من بال هایم را به سوی آسمان بسته ام

و صدایم را در هیاهوی بی امان باد گم کرده ام

من غرورم را زیر پای عشق شکسته ام

و امیدم را به بوسه ای از لب هوس فروخته ام

من شادی هایم را با مترسکان کشتزارهای غم تقسیم کرده ام

وهراسم را در تداوم کابوس های شبانه ام از یاد برده ام

من خدایم را در وسوسه ی نماز های ریاکارانه از دست داده ام

وایمانم را در سیاهی چشمان فقر به گور سپرده ام

من زندگی ام را درهمیشگی اشک هایم غرق کرده ام

و مرگم را به جان تنهای خود خریده ام

و مرگم را به جان تنهای خود خریده ام

 نوشته شده توسط مهسا |  

 

گرگ و میش آسمان هم بر سر جنازه اش در حال نزاع بودند و چه روزگار غریبی است که در آن میش ها هم طلب گوشت آدمیزاد می کنند.نگاهش بر قطرات خونین مالیده بر سبزه زار افتاد...سبزه...سبزهُ عید...قرمهُ سبزی...سبز و سفید و قرمز...با خودش خندید،یادش به کودکی از دست رفته اش افتاد،آن هنگام که به جای بازی با عروسک هایش قلب کوچکش برای ماهی سیاه کوچولو می تپید و اشک های بچه کلاغ های خانهُ اولدوز را می شمرد....

تو ای سنگ صبور من کجایی....تو کجایی

گیسوان بریده اش را اسیر خاک و خون دید...دلش گرفت.

قلوه سنگ های اطرافش او را به یاد آغاز دورهُ مدنیت انداخت....و دوباره این آواز را سر داد:

تو ای سنگ صبور من کجایی....تو کجایی

و آرام شمرد...1...2...3...4...5...6...7...8...9...10...11...12........باید یکی دیگر هم باشد...آری حتما هست...و 14....

سیزدهمین سنگ را پیدا نکرد...با خودش فکر کرد...مگر می شود...یادش افتاد که هیچگاه به بداقبالی و شوم بختی اعتقادی نداشته است....پس از شانس خوبش بود که با چهاردهمین سنگ متولد شده بود.سنگ چهاردهم از همه بزرگتر بود،لبهُ تیزی داشت و خوب به هدف خورد.

سنگ را در مشت گره کرده اش فشرد و دلش به حالش سوخت.بیچاره سنگ که چنا ن اسیر تمایلات سنگ انداز بود...سنگ بی جان...سنگ بی فکر...سنگ بی روح.

و دوباره سکوت شکسته شد.

تو ای سنگ صبور من کجایی....تو کجایی

ناگهان سنگ از دستش افتاد و غلتان به سمت تاریکی رفت.

صدای زجه های زنانه در سرش پیچید.نگاه که کرد،خودش را دید.گوش هایش را تیز کرد تا آهنگ کلام را دنبال کند...

من آزادم...آزاد میشنوم، آزاد فکر می کنم و آزاد می گویم....بی آنکه بترسم از طعنه های متعفن تو....

او هم زیر لب با خود زمزمه کرد... من آزادم...آزاد میشنوم ....

به اطرافش نگریست، چاله خالی بود ....لحظه ای درنگ کرد....خوب دقیق شد...سوال های نیمه تمام ، پر از درد های رسواگر ، پر از نیش های پر تلاطم....

سرش گیج می رفت ، آرام زانو زد و چشمانش را بست.

زمانی که آن ها را گشود ، خود را در سلولی تاریک و نمور یافت.انعکاس آواز زنانه ای قلبش را فشرد...

و زنی خوابیده....با دلی پر ز هوس

هوس بوسیدن لب های بهار

هوس رقصیدن با چلچله ها

به یاد دوستانش افتاد....همان یاران با وفای همیشگی

به یاد خانواده اش افتاد...که همیشه برای یگانه بودنش او را می ستاییدند

تاپ،تاپ،تاپ.....آری صدای قلبش بود...انگار لحظهُ دیدار نزدیک است

به یاد گرگ و میش آسمان افتاد و بی عدالتی مردان سرزمینش،به یاد هدف های به باد سپرده افتاد و کهنگی فکر نا مردان زمانه...

و به یاد خودش افتاد که همیشه خودش بود..... به خود بالید...و فرشتگان هم بر او سجده کردند...

 

 

 نوشته شده توسط مهسا |  
                                        

من زمان از دست دادنت را در فاصلهُ دقایق بهت و ناباوری گم کرده ام

تقدیم به مادربزرگ عزیزم که با رفتنش به من چگونه زیستن را آموخت...

 نوشته شده توسط مهسا |  

زن پیراهنش رابه تن می کند و نگاهی به خود در آیینه می اندارد.چشمان سیاه رنگش برقی می زند و او به یاد مرد می افتد.یک ماه از نخستین دیدارش با مرد گذشته بود و او بی اندازه از این رابطه خوشنود بود.رابطه ای که محدود به ملاقات های هفتگی می شد.احساس می کرد که مرد ایده آلش را پیدا کره است.تنها چیزی که می خواست شنیدن پیشنهاد ازطرف مرد بود و اینطور تصور می کرد که همه چیز برای لحظهُ موعود آماده است.

 

مرد ساعتش را به دور مچ می بندد.نیم ساعت دیگر باید در محل قرار حضور پیدا می کرد.یک ماه تمام در انتظار امشب بود.باور نمی کرد که تا این اندازه صبور بوده است.خودش هم نمی دانست که چرا تمام وقتش را صرف زن کرده بود.هر چند که زیبایی زن یک امتیاز مثبت به شمار می رفت اما سر سختی اش چندان پسندیده نبود.او جعبه ای سرخ رنگ که به دورش روبانی پیچیده شده بود را از روی تخت بر می دارد و از اطاق خارج می شود.

 

 زن وارد سالن اصلی رستوران می شود.قلبش به شدت در سینه می تپید.گن تنگی که زیر پیراهن شبش به تن داشت او را می آزرد.به اطرافش می نگرد و چشمش به مرد می افتد.نگاه های مرد را دوست داشت،نگاه هایی که به عقیدهُ خودش به دنبال چیزی فراتر از زیبایی ظاهری اش بود.

 

مرد به قامت زن که عریان به سمت او گام بر می داشت می نگرد.چشمان درشت و سیاه،موهای بلند ابریشمی،سینه های نوک تیز و برجسته و اندامی کاملا موزون.او جذاب ترین زنی بود که تا آن زمان ملاقات کرده بود.

 

زن پشت میز می نشیند و لبخندی می زند و در میان سیاه و سفیدی سالن چشمش به جعبهُ سرخ رنگی که به دورش روبانی پیچیده شده بود می افتد.حلقه ای با دانه های درشت جواهر در آن خودنمایی می کرد.دقایق می گذشت و مرد حتی اشاره ای به آنچه که او در سر داشت نکرده بود.ناگهان مرد لب می گشاید و از او دعوت می کند تا به منزلش بیاید.از نظر او مرد مکانی مناسب تر را در منزل برای ابراز احساساتش فراهم کرده بود و نباید این فرصت را از دست می داد.

 

مرد درب منزل را می گشاید و زن را به داخل هدایت می کند.او حتی یک لحظه هم نمی توانست از پاهای بلند زن که در بالا به یک برآمدگی هوس انگیز ختم می شد چشم بر دارد.گیلاس مشروب را به دست زن می دهد و برای مرتب کردن اطاق خواب او را ترک می کند.

 

زن پس از گذشت دقایقی از جایش بر می خیزد و وارد اطاق می شود.اطاق نیمه تاریک بود.مرد در آستانهُ در به او نگاهی می اندازد.نیرویی از درون او را به سمت مرد هدایت می کند و بی هیچ مکثی خود را در آغوش او می اندازد.نگا ه نافذ مرد که لبانش را نشانه گرفته بود را می بیند ولحظه ای بعد داغی لبانش را احساس می کند.

 

مرد  زن را به سمت تخت می برد.برایش عجیب بود که زن هیچ مقاومتی از خود نشان نمی دهد.او دستش را از زیر پیراهن به پوست داغش می رساند و لبانش را بر لبان او می گذارد.

 

مرد در زیر نورآفتاب که از پنجره به داخل می تابید به زن که در کنارش عریان دراز کشیده بود می نگرد.آرایش چشمان زن به طور مضحکی در اطراف چشمانش پخش شده بود، موهای بلندش به هم گره خورده بود،سینهُ چپ زن کوچکتر از سینهُ راستش بود و بر آمدگی های اطراف شکمش به طرز رقت باری خودنمایی می کرد.او مکثی می کند و به حماقت خود می خندد. از تخت خارج می شود  و به سمت حمام می رود.

 

زن چشمانش را می گشاید و به اطرافش می نگرد.سپس از تخت خارج می شود و نگاهی به جعبهُ سرخ رنگی که به دورش روبانی پیچیده شده بود  و در سیاه و سفید اطاق خودنمایی می کرد می اندازد و آن را در دست می گیرد.به آرامی روبان را کنار می زند و درب جعبه را می گشاید.آنچه را که می دید باور نمی کرد.بی اختیار جعبه را به زمین می اندازد ، فریاد اندوهناکی می کشد و اشک از چشمانش جاری می شود.او باید به سرعت آنجا را ترک می کرد.این نخستین چیزی بود که به ذهنش رسیده بود. با آشفتگی از اطاق خارج می شود و عریان خانه را ترک می کند.

 

مرد صدای بسته شدن درب را می شنود و بی درنگ سر را زیر دوش آب می برد.

 نوشته شده توسط مهسا |  

آقا و خانم قربانی زندگی خوبی را با هم سپری می کردند.آقای قربانی معلم ابتدایی و خانم قربانی خانه دار بود.او همسری وفادار و کدبانویی با سلیقه بود.آنها در محله ای آبرومند زندگی می کردند که پرداخت اجارهُ صدوهشتاد تومانی آن تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید،اما به دلیل ساکن بودن یکی از دوستان صمیمی خانم قربانی در آن خیابان ،آقای قربانی به ناچار مجبور به اجارهُ خانه ای با کرایه ای گزاف شده بود.

آندو صاحب پسر بچه ای سه ساله به نام اسماعیل بودند که در خانه او را مانی می نامیدند.اسماعیل هنوز خیلی کوچک بود تا از دغدغه های ذهنی والدینش مطلع باشد.خانم قربانی در طول ده سال زندگی مشترکش همیشه طبق نظر دیگران رفتار می کرد،لباس می پوشید و زندگی می کرد.آقای قربانی هم بخاطر عشقی که به همسر زیبایش داشت همیشه مجری خواسته های همسر ش بود.

آن روز آقای قربانی ساعت شش و نیم به خانه باز می گردد و با چهرهُ آشفتهُ خانم قربانی روبرو می شود.

- چی شده؟

خانم قربانی با صدای لرزانی پاسخ می دهد:مهمون داریم من هم چیزی توی خونه ندارم،چی کار کنیم؟

آقای قربانی لبخندی می زند و می گوید:همه چیز درست می شه...

- منظورت چیه؟تو خوب می دونی هدف اونا از اومدن به این خونه چیه،می خوان ببینن چطور ازشون پذیرایی می شه،برای فضولی می یان.

- عزیزم من الان پولی در بساط ندارم،هنوز حقوقم رو نگرفتم، در ضمن اگر هم بگیرم فقط پنج تومن برامون باقی می مونه، خودت خوب می دونی که هنوز قسط وام ماشین تموم نشده قسط سرویس خواب جدیدمون شروع شده،به خدا نمی رسم.

خانم قربانی با آشفتگی به اطرافش چشم می دوزد.آقای قربانی دست اورا می گیرد و می گوید:می تونیم از مادرت قرض بگیریم.

- فکر کردی از صبح چه غلطی می کنم،باز بی خبر رفته بابل خونهُ دایی ،قرار بود بره اما نه امروز.

- خوب از مادر،پدر من....

خانم قربانی با عصبانیت حرفش را قطع می کند حرفشو نزن،می خوای خواهرت باز مزخرف بارمون کنه؟از حسادت داره می میره،مگه ندیدی دفعهُ قبل چطوری باهامون رفتار کرد.

آقای قربانی می گوید:باشه عزیزم خودت رو ناراحت نکن،تو که نمی ذاری از کسی پول بگیرم،پولی هم که در بساط ندارم،بیا این دوتومن رو بگیر برو باهاش یه چیز بخر.

خانم قربانی از این بذله گویی خشمگین شد.

- کی می یان؟

- ساعت نه.

- بذار لباسم رو عوض کنم یه فکری می کنیم،چی تو خونه داریم؟

- آخر ماهه،چیزی هم مونده؟

- چرا نگفتی یه وقته دیگه بیان؟

- اونا رو نمی شناسی؟عمدا الان اومدن،می دونه آخر ماهه،وای خدایا بمیرم از دست این زندگی راحت شم.

- این چه حرفیه!بیا فکرامون رو روی هم بذاریم.

خانم قربانی روی کاناپه می نشیند و به صفحهُ تلویزیون که تصویرقربانی کردن گوسفندی را نشان می داد چشم می دوزد.

ساعت از هفت و نیم هم گذشته بودخانم قربانی مشغول غذا دادن به اسماعیل بود.آقای قربانی پشت میز ناهارخوری نشسته بود و ورقه های امتحانی دانش آموزانش را تصحیح می کرد.خانم قربانی به او نگاهی می اندازد و می گوید:چه کار کنیم؟

- نمی دونم.

- یعنی چی؟

آقای قربانی نگاهی به خانم قربانی می اندازد و سکوت می کند.خانم قربانی با عصبانیت از جایش بلند می شود و می گوید:بازم اونجا نشستی که ! الان اونا می یان،آبروم می ره،وای تنم می لرزه،آخه چرا نمی فهمی؟

آقای قربانی با ناراحتی از جایش بر می خیزد و به سمت خانم قربانی می رود و می گوید:میگی چی کار کنم؟برم دزدی؟

- دزدی؟می خوای آبروم بره؟پس فردا بگن شوهرش واسه پول رفته دزدی؟

آقای قربانی به چشمان همسرش خیره می شود و می گوید:چی شده؟انگار دیگه نمی شناسمت.

- باید هم نشناسی،فقط به فکر خودتی،ده سال توی این خونه تمام طلاهام رو فروختم تا زندگیمون آبرومند بشه،اما تو چسبیدی به شغل گدایی که هیچ پولی توش نیست.حالم داره به هم می خوره،چون توی اون کلت هیچی نیست،اصلا از خودت هیچی نداری.

آقای قربانی با فریاد می گوید:چی کار کنم؟بگو!تا حالا هر چی در آوردم خرجه یه مشت آت و آشغال کردی.

- آت و آشغال؟ها؟خیلی مسخره است،تو به اینا می گی آت و آشغال؟همینا باعث شده تو فامیل و آشنا همه بهمون احترام بذارن.

- احترام؟اگه احترام به چند تا میز و صندلی هستش که باید بگم در اشتباهی عزیزم.

- من این حرفا حالیم نیست.کاشکی یه نفر یه ذره گوشت قربونی می داد بهمون،مثلا شبه عیده!

خانم قربانی به فکر فرو می رود،پس از مدتی زیر لب شروع به گفتن جملاتی نا مفهوم می کند.آقای قربانی اسماعیل را از روی کاناپه بر می دارد و اورا به سمت آشپزخانه می برد تا دست و صورتش را در سینک ظرف شویی بشوید.خانم قربانی هم وارد آشپزخانه می شود و می گوید:من یه فکری دارم،ببین من عاشق مانی هستم،خوب پسرمه،تمام عشقمه،اما خوب ما می تونیم مانی های دیگه ای هم داشته باشیم.

آقای قربانی مبهوت به او نگاهی می اندازد و می گوید:خوب...

خانم قربانی با دست پاچگی می گوید:همی دیگه،خوب ببین...

او دستش را روی شانهُ همسرش می گذارد و می گوید:ببین عزیزم،ما می تونیم یه جوری امشب رو تموم کنیم.خوب ما که گوشتی واسه غذا درست کردن نداریم،خوب...خوب...

آقای قربانی می پرسد:خوب که چی؟

- مانی رو قربونی کنیم.

آقای قربانی لحظه ای به چشمان همسرش نگاه می کند و سپس می خندد.

- چت شده؟جالبه نه!ببین همیشه یه راهی پیدا می کنم.

آقای قربانی خنده اش را قطع می کند و می گوید:تو مریضی،دیوونه ای،بیماری،باید بری پیش روانپزشک.

- خفه شو،امشب اونا می یان آبرومون می ره،من مانی رو دوست دارم اما آبرومون مهم تره،مانی خونوادهُ بی آبرو می خواد چی کار؟امشب باید سر بلند بیرون بیایم.خواهش می کنم.

آقای قربانی نگاهی به اسماعیل می اندازد و می گوید:نه،تو نمی فهمی داری چی می گی،تو احمق شدی،داری منم دیوونه می کنی.می خوای مانی رو بکشی؟این فکر رو از سرت بیرون بیار.

خانم قربانی نگاهی به او می اندازد و می گوید:تو هم نمی فهمی آبرو یعنی چی!عزیزم ما مانی های دیگه ای هم می تونیم داشته باشیم،در ضمن اون فقط سه سال بیشتر نداره،چی می فهمه؟بهش قرص خواب آور می دم،خوبه؟دردشم نمی یاد،خواهش می کنم،میره پیش فرشته ها.

آقای قربانی نگاهی به خانم قربانی می اندازد و سرش را با نارحتی تکان می دهد.

خانم قربانی اسماعیل را در آغوش می گیرد و لبخندی می زند و به سمت جعبهُ دارو ها می رود.آقای قربانی متحیر روی کف آشپزخانه می نشیند و به گوشه ای چشم می دوزد.

خانم قربانی قرص خواب آور رادر فنجان آب حل می کند و به اسماعیل می دهد.اسماعیل پس از دقایقی به خواب می رود.آقای قربانی هنوز هم روی زمین نشسته بود و به گوشه ای چشم می دوخت.

خانم قربانی به سمت او می آید و می گوید:عزیزم باید دست به کار شیم.

آقای قربانی از جایش بلند می شود و می گوید:بچه رو بده به من.

خانم قربانی اسماعیل را محکم در آغوش می گیرد و می گوید:نه عزیزم،این تنها راهه!

- آخه چرا،این قتل عمده،آخه چطور دلت می یاد گوشت بچه مون رو اونا بخورن؟بگو چطور؟

خانم قربانی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود می گوید:میره بهشت،میره بهشت،چون یه فرشته است،میره بهشت.

او چاقو را بر می دارد و به دست آقای قربانی می دهد.آقای قربانی نگاهی به او می اندازد و می گوید:من نمی تونم.

- دیوونه!

آقای قربانی از آشپزخانه خارج می شود و به سمت اطاق خواب می رود.

خانم قربانی اسماعیل را که به خوابی عمیق رفته بود را داخل سینک ظرفشویی قرار می دهد و چاقو را روی گردن او می گذارد.

بعد از چند دقیقه او به سمت اطاق خواب می رود و به شوهرش که روی تخت با خودش زمزمه می کرد نگاهی می اندازد و با پریشانی می گوید:عزیزم.

آقای قربانی همچنان در حال زمزمه کردن بود.

خانم قربانی با دستان خون آلودش صورتش را از خون پاک می کند و زیر پای شوهرش زانو می زند و در حالی که اشک ار چشمانش جاری می شد می گوید:عزیزم حالا اگه مهمونا از مانی بپرسن جوابشونو چی بدیم؟اگه بفهمن بچمون رو کشتیم دیگه به دیدهُ احترام بهمون نگاه نمی کنن،حالا چی می شه؟الان...

ناگهان خانم قربانی از جایش بر می خیزد و می گوید:الان یه فکری براش می کنم،باید آبروی خونوادگیمون رو حفظ کنیم...

 

 نوشته شده توسط مهسا |  

ونوس روی کاناپه نشسته بود .گرمای طاقت فرسایی  که آرامش را از او ربوده بود و وز وز نا موزون پشه ای در کنار گوشش شب های شکار را به یادش می آورد.ناگهان اطاق در تاریکی خف آوری فرو رفت.از جایش بر خاست و برای یافتن چراغ قوه اش به سمت آشپزخانه رفت.در میان راه، باریکهُ نوری که از لای در اطاق خوابش به بیرون تابیده بود مسیرش را منحرف ساخت.در میان احساس تردید و ترس به سمت اطاق گام بر داشت.صدای نالهُ زنانه ای به گوش می رسید.پشت در ایستاد و به آرامی در را گشود.مارس زنی عریان را در آغوش داشت.

صدای زن همسایه از طبقهُ بالا شنیده می شد:من به تو گفته بودم اگر یکبار دیگر تو را با او ببینم هم تو را خواهم کشت و هم خودم را.صدای مردانه ای با وحشت پاسخ می داد:آرام باش،آن لعنتی را پایین بگذار،برایت توضیح خواهم داد...نه...نه...... .

صدای شلیک گلوله در گوش هایش پیچید.چشمانش را گشود و آن را به زمین انداخت و مبهوت به اطرافش نگریست،آرام به سمت بالکن قدم برداشت و به پایین نگریست.نقاط تیره رنگی در حال رفت و آمد بودند.خودش را به بالای نرده رساند و چشمانش را بست.

صدای جیغ ممتدی به گوش رسید.

ونوس از روی کاناپه برخاست و به سمت بالکن رفت.نقاط تیره رنگ اطراف نقطه ای دیگرجمع شده بودند.نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد و قطرات درشت باران با شدت به صورتش بر خورد کرد.به سمت کاناپه رفت و کتابی  که در حال خواندنش بود را از روی میز بر داشت:صفحهُ 13.

چشمانش با چشمان مارس که در قا ب عکس سیاه رنگی بر روی میز بود،تلاقی کرد و به یاد تفنگ شکاری پدرش افتاد.

 نوشته شده توسط مهسا |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by bavarreside.Blogfa.com